۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

عمريست مرا....

عمريست مرا تيره و كاريسيت نه راست
محنت همه افزوده و راحت كم و كاست
شكر ايزد را كه آنچه اسباب بلاست
ما را ز كس ديگر نمي بايد خواست
****
آن را كه به صحراي علل تاخته اند
بي او همه كارها بپر داخته اند
امروز بهانه اي در انداخته اند
فردا همه آن بود كه در ساخته اند
«خيام»

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

يار دبستاني من .....

چون حاصل آدمي در اين شورستان
جز خوردن غصه نيست تا كندن جان
خرم دل آنكه زين جهان زود برفت
وآسوده كسي كه خود نيامد به جهان


امروز 16 آذر بود ، روز دانشجو(هر چند به من ربطي نداشت ) ولي چون سالهاي سال با هم نان و نمك خورده بوديم و به قول خودمون(تركها) استخواني شكسته بوديم(البته اين ترجمه تحت اللفظي بود وگرنه همان نان و نمك شما مي شود) بر خودمان واجب ديديم كه مطلبي در اين باره نوشته و تبريكاتي به اين قشر فرهيخته و كمياب نه ناياب عرض بنماييم كه غرض همين بود و بس ( ما را چه كار با سياست و شيطان بزرگ ) .
خوب عرض كنم خدمت شما كه اين جنگولك بازي هايي كه مي بينين بعضي از اين تماشاگرنماهاي دانشجو نما در مي آرن و شلوغ پولوغ مي كنن اصلا به من ربطي نداره وخودشون مي دونن و ....(ببببله).
امان از اين خروس بي محل ! تا گفتم دانشجو گفت: سياست (سي آست) ، تا گفتم دانشجو گفت: نمي دونم عوامل چي چي اين يارو شيطان بزرگ ( بز، رگ ) البته ايني كه مي گن جديدن شدن ها آخه همين دانشجو كه مي گن خونه ي اين شيطان بزرگ و تقصير نه تسخير كرد ، تا گفتم دانشجو گفت: فكر نان باش كه خربزه آب است.
آقا نگو كه دل منم خونه آخه منم گلاب به روتون 5 سال دانشجو بودم (ببببببببله) !
ولي گذشته از همه ي اينا :

دانشجو روزت مبارك .


پ ن 1: من هر گونه ارتباط با عواملي كه مي خوان چهره ي دانشجو را تخريب و تكذيب نمايند رو تكذيب مي كنم.
پ ن 2 : بنده همچنان خود را دانشجو مي دانم و ارادت خاصي به دانشجويان دارم.
پ ن 3 : اين شعري كه اول نوشتم اصلا به دانشجو ربطي نداشت.

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

اي عرش كبريايي چيه باز تو سرت* كي با ما را مي آيي جون مادرت


«آن گرگ مغرور و وحشي صحرا را هنوز مي شناسي ؟ آنكه نيمي از زندگي را تنها در دل شبها و زمستانها و در زير باران و برف و سرما همچون صخره اي ايستاده بود و به صداي هيچ پايي پلك نمي زدو به آواي هيچ دعوتي سر بر نمي كرد،آنكه از شهر و گرما و خانه مي هراسيد، اكنون همچون پرنده ي مجروحي سراسيمه و هراسان مي نالد و خود را بي تابانه بر در و بام اين برج غريب مي زند تا به درون آيد و در تو پناه گيرد كه زمستان سخت است و شب هولناك است و تنهايي بداست و رهايي هراس انگيز است .........................

دارم ديوانه مي شوم ،چه دردي است بلاتكليفي ، نمي توانم تحمل كنم ...................................

بر روي اين زمين ، در رهگذر تند بادهاي آوارگي ـ تنها رشته اي كه مرا به جايي بسته بود گسست..............................

سرنوشتم تنهايي بود و زندگيم خاموشي و سرنوشتم خاكستر در آتش تنوري كه به سوختن من نان مي پزد ، كه به سوختن ما نان مي پزد!.................»
«قسمتهايي از هبوط شريعتي»

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

خاطرات آموزشي

«چقدر روح محتاج فرصتهايي است كه كه در آن هيچ كس نباشد»
اين روزها كلا زمان زيادي واسه فكر كردن دارم فكر كردن به خيلي كسا ،خيلي از چيزها و شايد به اونايي كه حتي يك لحلظه هم به من فكر نكردند و نمي كنند .
اين روزها شروع كردم همه كتابايي رو كه چند وقت پيشها خوندم رو دوباره مي خونم(كلا دارم اين روزها تكرار مي شم) هبوط ، چنين گفت زرتشت ، شازده كوچولو ، قلعه ي حيوانات و......
نمي دونم به نظرم خوبه آدم يه كم هم فرصت فكر كردن داشته باشه (فقط يه كم )حداقلش بتونه مرور كنه همه ي اين روزها ، هفته هاو سالهايي كه رفتن و ما نفهميديم و همه ي اون روزهايي كه اومدن و ما آرزو داشتيم كه زودتر بروند.
اصولا من كم غصه ي گذشته ها رو مي خورم ولي اين روزها ذهنم پر شده از هجوم افراد ،افكار،خاطره ها و حتي تصاوير مبهمي كه خودمم نمي دونم برا كي و چي اند.!!!!!!!!!!!
اين روزها همش دارم شمارش مي كنم ، شمارش صف جمع ، شمارش روزها ، شمارش لحظه هاو حتي بعضصي موقع ها (مواقعي كه سر پست نگهباني مي رم)شمارش دقايق.اينجا كل زندگي من ، خواب من شده قابل شمارش، حتي افكارم
همه ي اينها رو گفتم كه بگم تنهايي چيز خوبي نيست حتي اگه تو اون تنهايي بتوني خودتو پيدا كني و خود خود خودت باشي.
كلا آدم حسابگري هم بودن چيز خوبي نيست لااقل در مورد لحظه هايي كه مي گذرن آخر با هر شماره يك قدم ، يك شماره به پايان و نيستي نزديك مي شوي ! يك لحظه، يك ثانيه ، يك روز ، يك هفته .....................................
يك روز ديگر
با تو دارد گفتگو شوريده ي مستي ، مستم و دانم كه هستم من
اي همه هستي ز تو آيا تو هم هستي ؟
هميشه با خودم فكر كردم كه خدا صداي منو مي شنوه يا نه ، خدا واسه بنده هاش وقت مي ذاره يا نه؟
نمي دونم بعضي مواقع يه چيز الكي مي گم همين جوري ، چند روز نگذشته همون ميشه كه خواستم(مثلا همين چند وقت پيش بود درست قبل از اعزامم (به خدمت مقدس رو مي گم) با بچه ها در مورد خدمت صحبت مي كرديم من گفتم چي مي شه آموزشي فلان متطقه باشم يه هفته بعد كه اعزام شدم درست همون جا بودم كه گفتم ). ولي اكثر مواقع هم شده كه به يه چيزي ، يه كسي ، ... با تمام وجودم نياز دارم ! ولي ..................
اين روزها خيلي به اين خدا نياز دارم!!!!!
نهادم دستهاي خويش چون زنهاريان بر سر
كه زنهار ، اي خدا، اي داور ، اي دادار
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختي هرگز
و نفشردست هرگز پنجه ي بغضي گلويت را
نمي داني چه چنگي در جگر مي افكند اين درد
تو را هم با تو سوگند ، آي
مكن ، مپسند ، اين مگذار
خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز
همين يك آرزو يك خواست
همين يكبار
ببين غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد
خداوندا به حق هر چه مردانند
ببين يك مرد مي گريد...........
نمي دونم چه روزي بود شايد يه روز مثل همه ي اين روزايي كه دارن مي آن و مي رن
«تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم
مگرم سوي تو راهي باشد»
هي ...............
اين روزها عادت كرده ام به همه چيز ، به غذاهاي مزخرف ، به حرفهاي چرت و پرت ! به كارها و كلاساي تكراري ، به لگد كردنهاي بي مورد زمين(همون كه اهالي نظام بهش مي گن ر‍ژه )و به اين روز مرگي هاي خدمت مقدس سربازي!!!!!!!!!

يه روزي آقا خرگوشه
افتاد دنبال موشه
موشه رفتش تو سوراخ
خرگوشه گفت آخ (همه بچه ها داد مي زنن آخ)
وايسا ، وايسا كارت دارم
من خرگوشمو بي آزارام
كاريت ندارم(دوباره همه داد مي زنن كاريت ندارم)

اينو بچه ها موقع رفتن سر ورزش صبگاحي مي خونن، با كلي شعرهاي ديگه زمان بچه (عمو زنجير باف ، عمو سبزي فروش و .....)
خيلي وقتا واسه فرار از خيلي از چيزها ،خيلي از درد ها بايد از خودت فرار كني يا نه خودتو بزني به بچه گي ، نفهمي يا همون كه بهش مي گن..........
تا بچه بوديم همش فكرمون اين بود كه يه روز بزرگ شيم، آدم شيم ولي حالا كه بزرگ شديم ، نه بزرگ شدم احساس مي كنم كه تا وقتي كه بچه بودم آدم بودم!!!!!!
يه روز جمعه
گر چه تنهايي من بسته در و پنجره ها
پيش چشمم گذرد عالمي از خاطره ها
مست نفرين منند از همه سو هر بد و نيك
غرق دشنام و خروشم ، سره ها ، نا سره ها ....


48 روز گذشت 48 روز پر از تنهايي ، پر از دلتنگي ، پر از غربت لحظه هايي كه هر ثانيه آن يك ساعت بود ، هر لحظه ي آن چند روز و هر روز آن چند سال ، پر از هيچ چيز و همه چيز
فقط خواستم بنويسم امروز جمعه بود همين؟!!!!!!
از جمعه ها متنفرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اين نوشتم يادگاري تا بماند روزگاري (آخرين روز آموزشي)
همه دارن واسه هم دست خط مي دن ، واسه هم شعر در مي كنن ، دارن از هم تقدير و تشكر مي كنن، ولي اينو مي دونم همه يه چيز و دارن دروغ مي گن و اونم اينكه دو ماه پيش هم خوش گذشت ، نه خوش نگذشت ما دو ماه فقط تحمل كرديم،ما آدما هميشه دوست داشتيم ، نه هميشه خواستيم ظاهر سازي كنيم ، هميشه خواستيم بگيم كه همه چي بر وفق مراد ماست ! كلي صغري، كبري مي چينيم كه بگيم اونيه كه من مي گم نه اوني كه شما فكر مي كنين.خيلي وقتها هم سر خودمون كلاه مي زاريم، كلا ما آدما متخصص پيچوندنيم از همه لحاظ ، حتي به خودمون هم رحم نمي كنيم....
حالا حرفم در مورد چيزايي كه بچه ها نوشتن نيست كلا گفتم ....
بگذريم !!!
نمي دونم يك نفر تحملش چقدر مي تونه باشه ؟!!!!!!!!!!
50 روز گذشت
، روزهاي بعدي هم خواهد گذشت ، پس به اميد فردايي بهتر !!!!!!!!؟؟؟ هه هه هه ؟؟؟؟؟
امروز همان فرداي ديروز بود !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

قصه يا غصه ي رفتن!!!

هيچم
هيچم و چيزي كم
ما نيستيم از اهل اين عالم كه مي بينيد
وز اهل عالم هاي ديگر هم
يعني چه پس اهل كجا هستيم؟
از عالم هيچيم و چيزي كم،گفتم.
غم نيز چو شادي براي خود خدايي، عالمي دارد
نور سياه مبهمي دارد
پس زنده باشد مثل شادي ، غم
ما دوستدار سايه هاي تيره هم هستيم
و مثل عاشق، مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما
هيچيم و چيزي كم!

اين 5 ، 6 روز مرخصي هم تمام شد ، پس فردا بايد دوباره پادگان باشم ، نمي دونم بايد خوشحال باشم كه مي روم ، يا نه ! راستش نمي دونم چرا اين همه به رفتن و كلمه رفتن حساس شدم ، نه !!!!!!!! كلا از اين كلمه متنفر شدم ، اصولا ما آدما ( نه من خودمو مي گم) اصولا من تا وقتي كه هستم و هستن سرم گرمه ، نمي فهمم ، اهميتي هم نمي دم كه من هستم و خيلي هاي دگه هم با من هستن ، ولي تا يه ذره تنها مي مونم ، تا يه ذره دور و برم خلوت مي شه هر چي غم و قصه هست مي ريزه تو دل من !
تا چند وقت پيش عاشق تنهايي بودم، هر از گاهي با خودم خلوت مي كردم و كلي حال، ولي الان از اسم تنهايي هم متنفرم ، ديگه حتي جرات ندارم به فكر تنهايي باشم چه برسه به اينكه بخوام با خودم خلو ت كنم.
دارم احساس مي كنم اين روزا درجه ي افسردگيم خيلي رفته بالا ،(اين ممكنه به شما هم سرايت كنه، اپيدميش عين آنفولانزاي خوكيه ! )واسه همين ديگه نمي گم، نمي نويسم ، داد نمي زنم !!!!!!!!!!!!!!!!
نه من خوبم!!!!!! به قولي اين نيز بگذرد ..................................
فكر كنم (نه حتما ) تا يه ماه ديگه وب نم اصلا مطلبي نداشته باشه ، ان شالله يه ماه ديگه كه اومدم دوباره به روز مي شم !!!!!!!!!!!!!!!!
شايد اون موقع اين همه اعصابم ................ نباشه !

راستي عيدانه تون مبارك!

چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستاني ،
هر چه برگم بود و بارم بود،
هر چه از فرّ بلوغ گرم تابستان و ميراث بهارم بود؛
هر چه ياد و يادگارم بود؛
ريخته است.
چون درختي در زمستانم.
بي كه پندارد بهاري بود و خواهد بود.

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

كلمه بازي


از بازيه جديدي كه شينا گفته بود بگي نگي خوشم اومد، منم كه يه چند وقتيه وبم خاليه و قرار هم هست تا يه ماه ديگه دوباره مطلبي نداشته باشه ( چون كه من سر،بازم) گفتم تو اين بازي شركت كنم ، برا همينم وب شينا رو كه خوندم حيفم اومد كه به دعوت شينا لبيك نگم و تو بازي نشركتم براي همين تو بازي شركتيدم و به شما هم پيشنهاد مي كنم كه تو بازي بشركتين !!!!!!!!
دريا: يه هفته پيش با يه سرباز روبه روش كه فقط مي خواست كسي چشماشو نبينه.
قهوه: اولين باري كه خواستم كلاس بذارمو قهوه ي تلخ بخورم، شباي دراز امتحان و ابوالفضل و قوري قهوه و كتري نسكافه و كلي دود سيگار كه به خورد من دادن.
غرور : چيزي كه تا حالا نداشتم ، جز در مقابل معدود افرادي كه مي خواستن سر به تنم نباشه.
مدرسه:7 ماه پيش كه رفتم سر كلاس خواهر كوچولوم و كلي خوش گذشت.
دفتر مدرسه: هميشه مي رفتم گچ مي آوردم.
قرمه سبزي: چمن پلو دانشگاه.
رياضي:مردم از ايكس و ايگرگ داد داد ، روز هاي بي رياضي ياد باد.
آهنگ: كامپيوتر من و 3 سال خونه دانشجويي!!!!!!!!!!!!!!!!
ماه رمضون: سربازي و ماه رمضون، نه سرباز و ماه رمضون( كاش همه ي سربازي تو ماه رمضون باشه)!
استخر: كلري كه هميشه ميره تو حلقم ، چقدر سعي كردم ولي نشد.
آب گوشت: آخ دلم لك زده واسه يه قاشقش.
روزنامه:زير اندازي براي خوابيدن سر پست نگهباني.
كودكي:نقشه ي گنج ، باغ پدر بزرگ ، گاو بيچاره اي كه سوارش شديم با يه عالمه كارهاي ديگه و .................

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

خاطرات يك سرباز

از يكم دارم خدمت مقدس سربازي مي كنم ،( خيلي ذهنتون منفيه ) ، راستش قبل اينكه برم زياد رو به را نبودم(خدمتو مي گم، الان هم كه رفتم هم همينجور ولي .......) واسه اينم چيزي تو وبم نذاشتم، ولي حالا كه چند وقت از اون روزا گذشته گفتم يه چيزايي بنويسم كه بدونين چه بلاهايي سر منه سرباز اومده و قراره چه بلاهاي ديگري هم بياد، به هر حال اين شما و اينم خاطرات يك سرباز..............
اول شهريور يك هزار و سيصدو هشتاد و هشت
تا حال شده بغض گلوتو بگيره و نتوني حرف بزني ، تا حالا شده بغضت بخواد بتركه و نتوني به روي مادرت نگا كني و ازش خدا حافظي كني، تا حالا شده از ترس اينكه قطرات اشك گونه هاتو خيس كنه بدون خداحافظي بزاري و بري يا نمي دونم بياي؟
برا منم نشده بود ، يعني هيچ موقع رفتن رو تجربه نكرده بودم! ولي امروز همه ي اونايي كه نشده بود و نديده بودم شد!از اينكه نتونم و اشكم در بياد از اينكه نتونم و بغضم بتركه ، حرف نزدم ، خداحافظي نكردم ، حتي تو چشماي مادرمم نگا نكردم .....
اولين روز سربازي ! هواي مه آلود و ابري ، باران ريز ريز و ايستادن جلو در پادگان! شب ساعت 3.5 بيدار شدن ، سحري گرفتن زير بارون تند اونم تو يه صف طويل و دراز و كلي ماجراهاي وحشتناك نه (شخمي) ديگر!
اصلا حالم خوب نيست دارم به زمين و زمان و خودم و ........ بد و بيرا مي گم( به جز اين كاري از دستم بر نمي آد).
فردا روز ديگري است .

دوم شهريور يك هزار و سيصد و هشتاد و هشت

داريم مي ريم استحقاقي بگريم.........
كلي وسايل بارمون كردن اندازه يك وانت....
همه ي بچه ها تقسيم شدن ولي من نه ( چون كه او ريش دارد و من نه ) ، من مازادم(يعني اضافي ، يعني كه .......... بذار دهنم بسته بمونه)!
ساعت 5.5 ديگه مازاد نيستم ، گردان ....، گروهان ..... ، تخت شماره ي ......
همه ي موهامو زدم ، همين الان (ساعت 7 شب) از ته !!!! نه از ته ته ته!!! الان قيافه ام ديدن دارد،نگاه آينه مي كنم ، اولين باري است كه به ريخت و قيافه ام مي خندم ،(ياد همه ي اونايي مي افتم كه مي خواستن براي يك بار هم كه شده منو كچل ببينن!)
اولين آش برا آشخورها!!! ليوان ندارم، دارم تو قوطيه راني چاي مي خورم ، امروز هم از آفتاب خبري نبود ! هوا ابري بود و مه آلود........
«آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش .............»


سوم شهريور يك هزارو سيصد و هشتاد و هشت

«هي فلاني با شما بودم
هيچ مي داني كه زندان چيست ؟
از كدامين قاره است اين بوم؟
هيچ مي داني كه اين بوم آشيان ،اين شوم
از چه اقليمي است
اصلش اول يادگار از كيست؟ »
دوباره دارد روزها و شب ها و ساعت ها و ثانيه ها تكراري مي شود ، مثل ديروز ، مثل يك روز قبل از ديروز و مثل همه ي اين روزايي ، نه آن روزهايي كه تكراري بودن و من بيزار از آنها..!!!
ساعت 7 بود هنوز ما خواب بوديم ، فرمانده گروهان اومد كلي داد و بيداد كه مگه خونه ي خاله است كه خوابيدين ( به قول يكي خوافيدين) جاتون خالي اينقده سريع رفتيم پايين كه نگو ، به سرعت نور(بزن بريم به صبگاه ، بزن بريم از اينجا !!...........
اصلا زمان نميره ، انگاري كه همه ي ساعت هاي دنيا از كار افتادن ، كلي خاطره ، با آدماشون به ذهنم مي ان و نمي رن، بعضي مواقع انقدر دلم تنگ مي شود كه .......................
«من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در را ه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است..................... »


بيستم شهريور ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هشت

روزها اونقدر تكراري شدن و بد كه از سوم تا امروز چيزي ننوشتم!راستش نمي خوام اگه خداي نكرده يه زماني خواستم اينارو بخونم دوباره همه ي اين روزاي دلتنگي و شخمي و ..... و .... رو به ياد بيارم، بگذريم.
همه گروهان شده دو تا صف ، پشت سر هم وايساديم، ( از اونايي كه فيلما نشون مي دن كه مي خوان برن جبهه بعد همشون هم مي آن از زير قرآن رد مي شن، يه نگا هم به دوربين مي كنن!! با اين تفاوت كه ما نه از زير قرآن رد مي شيم نه اينكه دوربين داريم)، مي خوايم بريم ميدان تير.
«راه مي رفتيم و با هر گام ما يك لحظه مي پژمرد
من خط زنجير هستي خواره موران را،
اين چنين احساس مي كردمكه با ترتيب
در صف نوبت يكايك خوابشان مي برد
راست پنداري
هستي و نا چيزي ما بود
كه بدين گونه
بود همسان داشت با نابود
و بدينسان تنگ تر مي شد فضاي روز.
باز مي رفتيم و مي كرديم
رفته را تا انجام آغاز
و دگر ره باز و ديگر بار
باز......و باز .........و باز. »
خيلي وقتا مي خوام اينجا مثل يك حيوان شريف باشم و هيچي نفهمم ،ندونم ، نشنوم،به هيچ چيز فكر نكنم ولي ...........
دلم مي خواد داد بزنم ، فرياد بزنم ، بگم ، بگم ، من دلم گرفته بگم من آدمم ، بگم خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخدااااااااااااااااااااااااااااااااا منم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآددددددددددددددددددددددددممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.
« او چرا اين را نمي داند ، كه در اينجا
من دلم تنگ است، يك ذره است؟
شاتقي هم آدم است اي داد بر من ، داد؟
اي فغان ! فرياد!
من نمي دانم چرا اين را نمي داند؟
كه من بيچاره هم در سينه دل دارم
كه دل من هم دل است آخر ؟
او چرا اين قدر از من غافل است آخر؟ »
بي خيال ، بي خيال ، بي خيال ! « چون مي گذرد غمي نيست» اينو تو دستشويي نوشته بود، منم مي گم چون مي گذرد غمي نيست ، چون كه مي ......... و مي گذرد غمي هست ! اينم اونجا نوشته بود به جان خودم !!!!!!!!! پس چون مي گذرد غمي نيست !! نمي گذرد به خدا ، نمي گذرد........................
«قاصدك ، ابرهاي همه عالم
شب و روز در دلم مي گريند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! »

۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

از هر طرف كه رفتم جز حيرتم نيفزود!

هي دارم اين بيت و زير لبم تكرار مي كنم :« از هر طرف كه رفتم جز حيرتم نيفزود، از هر طرف ....»!
نمي دونم درست در موقعي اي كه اميدوار بودم ، اميدوار به خيلي چيزا ، اميدوار به خيلي كسا،اميدوار ..، بازم مثل همه چيزايي،همه ي كارايي، همه ي .... كه مي خواستم و نشد مي گم حتما سرنوشت اين بوده، تقدير اين بوده ، حتما به صلاح نبوده و...!! بگذريم!!
راستش نمي خوام شروع كنم و بگم حالم خوب نيست و سر در گممو و از اين حرفا ، چون مي دونم اونقدر از اين حرفا زدم و نوشتم كه حال خودمم به هم مي خوره چه برسه به كسي كه اينارو مي خونه .........
اينارو نو شتم صرفا براي اينكه بعد از مدتها چيزي نوشته باشم همين وگر نه .....
راستش نمي دونم اگه اين نقطه چينا نبودن يا اگه اين نقطه ها نبودن ، به جاي اين همه حرفهاي نگفته و نداشته چي مي خواستم بگم و بنويسم ولي باز مي نويسم ........................ شما بخونيد همه ي حرفايي كه مي خوام بگمو نميگم شايد به خاطر ترسي كه از اين حرفا دارم!!
شما بخونيد همه ي اون حر فايي كه ندارم و نمي گم!!!
شما بخونيد همه ي اون حرفايي كه گفتنشون جرات مي خواد و من ندارم
بخونيد فقط ................................................................................................
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان،
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم ، تلخ،و خروش گريه ام، ناشاد،
از درون خسته ي سوزان ،
مي كنم فرياد! اي فرياد!
....
پ ن1: هر موقع كه حرف از تقدير و سرنوشت مي شه پاي دل وقلوه و جيگرو عشخخخخو LOVE و از اين جور چيزا مي آد وسط ولي من شديدا ارتباط با اين اقلام و اجسام و ارواح و اوراد را به هر طريق ممكن رد مي كنم !!!!!!!!!
پ ن 2: هفته ي پيش دفترچه ي خدمتمو قرستادم! تازه دو تا هم واكسن زدم كه پدرمو در آورده از همون موقع تا الان!!!!!!!!

۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه

مرد جان به لب رسيده را چه نامند

سنت و تجديد راه خود نمودند **** مرد جان به لب رسيده را چه نامند


امروز بعد از مدتها رفتيم تو دل طبيعت ، يعني اينكه رفتيم كوه ، با ابولفضل و ممد رفته بوديم! جاي شما خالي ، خوش گذشت!!
ولي الان كه دارم اينو مي نويسم خيلي دلم گرفته ، يعني خيلي خيلي:
اولاندش كه جواب كنكور ارشد و اعلام كردن و با اينكه خودم صد در صد مطمئن بودم كه قبول نمي شم ولي بازم حالم گرفته شد !!(تاكيد مي كنم خودم مي دونستم قبول نمي شم ولي..)
دوماندش فردا كارآموزيم تموم مي شه (نه اينكه كارآموزيم تموم مي شه حالم گرفته باشه ها نه ) ناراحتم از اينكه چند ماه ديگه بايد خدمت مقدس سربازي باشم وقتي به همين خدمت مقدس فكر مي كنم كل موهاي تنم سيخ مي شه (مثل همين الان)
سوماندش كلا زندگي دانشجوقي من داره تموم مي شه ، راستش تموم شدن دانشگاه يعني تازه اول آواره گي من ،يعني زندان ابوقريب ، يعني گوانتانومو!! اصلا حالم خوب نيست!!
چارومندش سرما خوردم بد جوري ، گلوم هم درد مي كنه بازم بد جوري!!
پنجمندش چند هفته اي بود داشتم زبان كار مي كردم ، مي خواستم تو اين تابستونه حداقلش چند تا لغت ياد بگيرم، ولي ديگه حوصله هيچي و ندارم حتي زبان خودمو، حرفاي خودمو، چه برسه به يه زبان ديگه اونم از نوع خارجيش !!!
ششمندش كل سيماي سه تارمو كندم ،( مي خواستم بشكنمش ولي...) چون فقط به اون زورم رسيد!! ديگه از پس خودمم بر نمي آم ، چه برسه به اينكه .....!!!
همه دارن بهم زور ميگن ،حتي خواهر كوچولوي شش ساله ام !!!
دستم به هيچ كاري نمي ره، پام كه اصلا راه نمي ره ، يعني راه رفتن كه مي ره ولي نمي دونه كجا داره مي ره ، چرا داره مي ره !! اصلا چرا بايد بره!
هفتمندش اصلا حالم خوب نيست بازم حالم خوب نيست!!
اين عكسايي كه امروز گرفتم! همون موقع كه رفتم تو دل طبيعت ، جاي شما خالي ، خوش گذشت اما..........

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

شهر سوخته

عصري تلويزيون داشت يه برنامه در مورد شهر سوخته نشون مي داد! مسئول كاوش هاي شهر سوخته آقاي دكتر ساجدي (دكتراي انسان شناسي باستاني از ايتاليا ) دقيقا يادم نيست ولي فكر كنم مدركش اين بود،داشت حرف مي زد چيزاي جالبي مي گفت: مثلا اينكه قدمت شهر سوخته به 2000 تا 3500 سال قبل از ميلاد مي رسه و در حدود 15 يا 16 هزار نفر جمعيت داشته چيز جالبتر اين بود كه مي گفت: اون موقع يعني 4500 سال پيش بر روي يك دختر 13 يا 14 ساله عمل جراحي مغز كردن ! مي گفت يه بيماري اون زمان بوده كه (اسمشو گفت ولي من يادم نمونده ) باعث جمع شدن مايعات زير جمجمه مي شده و در نهايت فاتحه ي طرف خونده مي شده !
اون موقع هم پزشكا يا نمي دونم جادوگرا يا هر چي كه شما اسموشو مي ذارين جمجمه ي دختره رو به صورت مثلثي بريدن و مايعات زير اونو خالي كردن ! ميگفت دختره بعد از اون 6 تا 9 ماه زندگي كرده و بعد از اون مرده ، مرگشم احتمالا بر اثر عفونت بوده!!
يه چيز ديگه اي كه مي گفت راجب خط كشي بود كه در كاوش ها پيدا شده بود خط كشاي امروزي كوچكترين مقداري كه اندازه گيري مي كنن 1 ميليمتره ، ولي خط كش اونا كوچكترين مقداري كه داشته 0.5 ميليمتر بوده!!
چيزه تازه اي كه كشف كرده بودن چشم مصنوعي بود كه فقط براي زيبايي بوده و كاربرد چشم و نداشته ! اين چشم مصنوعي رو جمجمه ي يه زن 30 يا 35 ساله بوده ! عكس مردمك و مويرگا رو روي اون نقاشي كرده بودن كه قطر مويرگا در حدود نيم ميليمتر بوده!!جنس چشم هم چيزي مثل پلاستيك بوده كه از قاطي كردن قير و چربي درست مي شده .


برا من خيلي خيلي جالب بود (البته اگه فردا يكي پيدا نشه و بگه كه همه چي دروغه و ساخته ي دانشگاه شيكاگوه !!!(مثل قضيه ي تخت جمشيد))!
از شهر سوخته بيايم به نسل سوخته ! ( نمي دونم چرا همه چي تو كشور ما سوخته ! نسل سوخته ، شهر سوخته ‌، دماغ سوخته )! راستش جمعه رفته بودم واسه امتحان ارشد ، همين جوري نسل سوخته بود كه مي آمد ، نزديكاي 900 نفر شركت كننده داشت وكلا (فوقه فوقش ) 30 نفر بگيره !
به قول يكي از دوستان كه مي گه ما يا بايد 50 سال دير تر بدنيا مي اومديم يا اينكه 50 سال زودتر، نمي دونم شايد اون موقع درجه ي سوخته گيمون پايينتر بود !
بگذريم!! تازه گي ها يه چيزايي شنيدم ،بذار بگم شما هم بشنوفين ، شنيدين كه مي گن مي خوان خانه مجردي ها رو جمع كنن ، شنيدين كه مي گن فائزه هاشمي واسه مير حسين تبليغ مي كنه ، شنيدين كه مي گن مي خوايم با آمريكا و روسيه غني سازي مشترك داشته باشيم ، شنيدين كه مي گن قراره رونالدو مربي تيم ملي بشه ، شنيدين كه مي گن ........
شماها چي شنيدين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

چه نويسم؟!

هر چي فكر كردم در مورد چي بنوسم چيزي به ذهنم نيومد ، گفتم ننويسم باز هم نشد ، ياد نوشته اي از عين القضات همداني افتادم كه چند وقت پيش خوندم ، گفتم شما هم بخونيد!! ..................
عين القضات مي گه:
«هر چه مي نويسم پنداري دلم خوش نيست و بيشتر آنچه در اين روزها نبشتم همه آن است كه يقين ندانم كه نبشتن بهتر است يا نا نبشتن .
اي دوست! نه هر چه درست است و صواب بود ، روا بود كه بگويند ... و نبايد كه در بحري افكنم خود را كه ساحلش پديد نبود، و چيزها نويسم بي «خود» كه چون وا«خود» آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور.
اي دوست مي ترسم...و جاي ترس دارد ...از مكر سرنوشت...
حقا و به حرمت دوستي ،كه نمي دانم كه اين كه مي نويسم راه سعادت است كه مي روم يا راه شقاوت؟
و حقا ، كه نمي دانم كه اين نبشتنم طاعت است يا معصيت؟
كاشكي كه يكبارگي نادان شدمي تا از خود خلاصي يافتمي !
چون در حركت و سكون چيزي نويسم ،رنجور شوم از آن به غايت!
و چون در معاملت راه خدا چيزي نويسم ، هم رنجور شوم!
چون احوال عاشقان نويسم نشايد،
چون احوال عاقلان نويسم ، هم نشايد،
و هر چه نويسم ، هم نشايد،
و اگر هيچ ننويسم هم نشايد،
واگر گويم نشايد،
و اگر خاموش گردم هم نشايد،
و اگر اين وا گويم نشايد و اگر وا نگويم هم نشايد....
و اگر خاموش شوم هم نشايد.........»

راستي جمعه كنكور كارشناسي ارشد دارم دعا كنيد كه قبول بشم!!!!

۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست.....

چند وقت پيش يكي ازم خواست فكر كنم !
فكر كنم كه هدفم از دوستي با اون شخص چيه ؟ بعدشم گفت چه سودي از اين دوستي به من مي رسه يا نه به اون مي رسه ؟؟
هيچ وقت اينجوري به قضيه نگا نكرده بودم !! سود يا ضرر؟؟
پيام بازرگاني : اونجا رو به ياد بياريد كه بعد از كليپ داداش سيا يه آقايي مي آد مي گه : "بعضي از دوستا عين قطار شهر بازي مي مونن آدم از بودن با اونا فقط لذت مي بره "
ولي نه آخه قطار شهر بازي هم سود داره واسه آدم اونم اينه كه حداقل برا چندين ساعت سرت به همون قطاره گرمه پس باز يه سودي داره!!(اين اولين چيزي بود كه همون لحظه به نظرم اومد)
كلا آدم حسابگري بودن خيلي خوبه به قول همون دوست اگه كاري،رابطه اي نمي دونم هر كاري كه يه نفر انجامش مي ده منفعت نداشته باشه به درد نمي خوره ،ولي من زياد موافق اين قضيه نيستم به نظر من احساسات آدما خيلي بيشتر از اينا ارزش داره كه بر اساس سود يا زيان بشه رو اون قيمت گذاشت هر چند خيلي وقتا هم نمي توني بي تفاوت ازش رد بشي!!
خيلي فكر كردم به اينكه يه دوستي چه هدفي مي تونه داشته باشه خيلي چيزا هم به ذهنم اومد ولي تو همه اونا،همه اون هدفا جايي براي دوستي نبود چون همش مي شد يه جور تجارت ،تجارتي كه كالاي اون احساسات يه نفر بود!
نمي دونم این ره که ما می رویم به ترکستان است یا هندوستان !!!به هر حال ، به نظر من اگه يكي نمي تونه سبب ترقي من بشه شايد من بتونم پله ي پرش اون باشم !
بگذريم ، نيچه يه جايي مي گه : « زيستن براي هيچ ملتي شيرين نيست،مگر آنكه مرز ارزش هايش را باز شناسد » !!!!!