۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

قصه يا غصه ي رفتن!!!

هيچم
هيچم و چيزي كم
ما نيستيم از اهل اين عالم كه مي بينيد
وز اهل عالم هاي ديگر هم
يعني چه پس اهل كجا هستيم؟
از عالم هيچيم و چيزي كم،گفتم.
غم نيز چو شادي براي خود خدايي، عالمي دارد
نور سياه مبهمي دارد
پس زنده باشد مثل شادي ، غم
ما دوستدار سايه هاي تيره هم هستيم
و مثل عاشق، مثل پروانه
اهل نماز شعله و شبنم
اما
هيچيم و چيزي كم!

اين 5 ، 6 روز مرخصي هم تمام شد ، پس فردا بايد دوباره پادگان باشم ، نمي دونم بايد خوشحال باشم كه مي روم ، يا نه ! راستش نمي دونم چرا اين همه به رفتن و كلمه رفتن حساس شدم ، نه !!!!!!!! كلا از اين كلمه متنفر شدم ، اصولا ما آدما ( نه من خودمو مي گم) اصولا من تا وقتي كه هستم و هستن سرم گرمه ، نمي فهمم ، اهميتي هم نمي دم كه من هستم و خيلي هاي دگه هم با من هستن ، ولي تا يه ذره تنها مي مونم ، تا يه ذره دور و برم خلوت مي شه هر چي غم و قصه هست مي ريزه تو دل من !
تا چند وقت پيش عاشق تنهايي بودم، هر از گاهي با خودم خلوت مي كردم و كلي حال، ولي الان از اسم تنهايي هم متنفرم ، ديگه حتي جرات ندارم به فكر تنهايي باشم چه برسه به اينكه بخوام با خودم خلو ت كنم.
دارم احساس مي كنم اين روزا درجه ي افسردگيم خيلي رفته بالا ،(اين ممكنه به شما هم سرايت كنه، اپيدميش عين آنفولانزاي خوكيه ! )واسه همين ديگه نمي گم، نمي نويسم ، داد نمي زنم !!!!!!!!!!!!!!!!
نه من خوبم!!!!!! به قولي اين نيز بگذرد ..................................
فكر كنم (نه حتما ) تا يه ماه ديگه وب نم اصلا مطلبي نداشته باشه ، ان شالله يه ماه ديگه كه اومدم دوباره به روز مي شم !!!!!!!!!!!!!!!!
شايد اون موقع اين همه اعصابم ................ نباشه !

راستي عيدانه تون مبارك!

چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستاني ،
هر چه برگم بود و بارم بود،
هر چه از فرّ بلوغ گرم تابستان و ميراث بهارم بود؛
هر چه ياد و يادگارم بود؛
ريخته است.
چون درختي در زمستانم.
بي كه پندارد بهاري بود و خواهد بود.

۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

كلمه بازي


از بازيه جديدي كه شينا گفته بود بگي نگي خوشم اومد، منم كه يه چند وقتيه وبم خاليه و قرار هم هست تا يه ماه ديگه دوباره مطلبي نداشته باشه ( چون كه من سر،بازم) گفتم تو اين بازي شركت كنم ، برا همينم وب شينا رو كه خوندم حيفم اومد كه به دعوت شينا لبيك نگم و تو بازي نشركتم براي همين تو بازي شركتيدم و به شما هم پيشنهاد مي كنم كه تو بازي بشركتين !!!!!!!!
دريا: يه هفته پيش با يه سرباز روبه روش كه فقط مي خواست كسي چشماشو نبينه.
قهوه: اولين باري كه خواستم كلاس بذارمو قهوه ي تلخ بخورم، شباي دراز امتحان و ابوالفضل و قوري قهوه و كتري نسكافه و كلي دود سيگار كه به خورد من دادن.
غرور : چيزي كه تا حالا نداشتم ، جز در مقابل معدود افرادي كه مي خواستن سر به تنم نباشه.
مدرسه:7 ماه پيش كه رفتم سر كلاس خواهر كوچولوم و كلي خوش گذشت.
دفتر مدرسه: هميشه مي رفتم گچ مي آوردم.
قرمه سبزي: چمن پلو دانشگاه.
رياضي:مردم از ايكس و ايگرگ داد داد ، روز هاي بي رياضي ياد باد.
آهنگ: كامپيوتر من و 3 سال خونه دانشجويي!!!!!!!!!!!!!!!!
ماه رمضون: سربازي و ماه رمضون، نه سرباز و ماه رمضون( كاش همه ي سربازي تو ماه رمضون باشه)!
استخر: كلري كه هميشه ميره تو حلقم ، چقدر سعي كردم ولي نشد.
آب گوشت: آخ دلم لك زده واسه يه قاشقش.
روزنامه:زير اندازي براي خوابيدن سر پست نگهباني.
كودكي:نقشه ي گنج ، باغ پدر بزرگ ، گاو بيچاره اي كه سوارش شديم با يه عالمه كارهاي ديگه و .................

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

خاطرات يك سرباز

از يكم دارم خدمت مقدس سربازي مي كنم ،( خيلي ذهنتون منفيه ) ، راستش قبل اينكه برم زياد رو به را نبودم(خدمتو مي گم، الان هم كه رفتم هم همينجور ولي .......) واسه اينم چيزي تو وبم نذاشتم، ولي حالا كه چند وقت از اون روزا گذشته گفتم يه چيزايي بنويسم كه بدونين چه بلاهايي سر منه سرباز اومده و قراره چه بلاهاي ديگري هم بياد، به هر حال اين شما و اينم خاطرات يك سرباز..............
اول شهريور يك هزار و سيصدو هشتاد و هشت
تا حال شده بغض گلوتو بگيره و نتوني حرف بزني ، تا حالا شده بغضت بخواد بتركه و نتوني به روي مادرت نگا كني و ازش خدا حافظي كني، تا حالا شده از ترس اينكه قطرات اشك گونه هاتو خيس كنه بدون خداحافظي بزاري و بري يا نمي دونم بياي؟
برا منم نشده بود ، يعني هيچ موقع رفتن رو تجربه نكرده بودم! ولي امروز همه ي اونايي كه نشده بود و نديده بودم شد!از اينكه نتونم و اشكم در بياد از اينكه نتونم و بغضم بتركه ، حرف نزدم ، خداحافظي نكردم ، حتي تو چشماي مادرمم نگا نكردم .....
اولين روز سربازي ! هواي مه آلود و ابري ، باران ريز ريز و ايستادن جلو در پادگان! شب ساعت 3.5 بيدار شدن ، سحري گرفتن زير بارون تند اونم تو يه صف طويل و دراز و كلي ماجراهاي وحشتناك نه (شخمي) ديگر!
اصلا حالم خوب نيست دارم به زمين و زمان و خودم و ........ بد و بيرا مي گم( به جز اين كاري از دستم بر نمي آد).
فردا روز ديگري است .

دوم شهريور يك هزار و سيصد و هشتاد و هشت

داريم مي ريم استحقاقي بگريم.........
كلي وسايل بارمون كردن اندازه يك وانت....
همه ي بچه ها تقسيم شدن ولي من نه ( چون كه او ريش دارد و من نه ) ، من مازادم(يعني اضافي ، يعني كه .......... بذار دهنم بسته بمونه)!
ساعت 5.5 ديگه مازاد نيستم ، گردان ....، گروهان ..... ، تخت شماره ي ......
همه ي موهامو زدم ، همين الان (ساعت 7 شب) از ته !!!! نه از ته ته ته!!! الان قيافه ام ديدن دارد،نگاه آينه مي كنم ، اولين باري است كه به ريخت و قيافه ام مي خندم ،(ياد همه ي اونايي مي افتم كه مي خواستن براي يك بار هم كه شده منو كچل ببينن!)
اولين آش برا آشخورها!!! ليوان ندارم، دارم تو قوطيه راني چاي مي خورم ، امروز هم از آفتاب خبري نبود ! هوا ابري بود و مه آلود........
«آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستين سرد نمناكش .............»


سوم شهريور يك هزارو سيصد و هشتاد و هشت

«هي فلاني با شما بودم
هيچ مي داني كه زندان چيست ؟
از كدامين قاره است اين بوم؟
هيچ مي داني كه اين بوم آشيان ،اين شوم
از چه اقليمي است
اصلش اول يادگار از كيست؟ »
دوباره دارد روزها و شب ها و ساعت ها و ثانيه ها تكراري مي شود ، مثل ديروز ، مثل يك روز قبل از ديروز و مثل همه ي اين روزايي ، نه آن روزهايي كه تكراري بودن و من بيزار از آنها..!!!
ساعت 7 بود هنوز ما خواب بوديم ، فرمانده گروهان اومد كلي داد و بيداد كه مگه خونه ي خاله است كه خوابيدين ( به قول يكي خوافيدين) جاتون خالي اينقده سريع رفتيم پايين كه نگو ، به سرعت نور(بزن بريم به صبگاه ، بزن بريم از اينجا !!...........
اصلا زمان نميره ، انگاري كه همه ي ساعت هاي دنيا از كار افتادن ، كلي خاطره ، با آدماشون به ذهنم مي ان و نمي رن، بعضي مواقع انقدر دلم تنگ مي شود كه .......................
«من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در را ه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است..................... »


بيستم شهريور ماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هشت

روزها اونقدر تكراري شدن و بد كه از سوم تا امروز چيزي ننوشتم!راستش نمي خوام اگه خداي نكرده يه زماني خواستم اينارو بخونم دوباره همه ي اين روزاي دلتنگي و شخمي و ..... و .... رو به ياد بيارم، بگذريم.
همه گروهان شده دو تا صف ، پشت سر هم وايساديم، ( از اونايي كه فيلما نشون مي دن كه مي خوان برن جبهه بعد همشون هم مي آن از زير قرآن رد مي شن، يه نگا هم به دوربين مي كنن!! با اين تفاوت كه ما نه از زير قرآن رد مي شيم نه اينكه دوربين داريم)، مي خوايم بريم ميدان تير.
«راه مي رفتيم و با هر گام ما يك لحظه مي پژمرد
من خط زنجير هستي خواره موران را،
اين چنين احساس مي كردمكه با ترتيب
در صف نوبت يكايك خوابشان مي برد
راست پنداري
هستي و نا چيزي ما بود
كه بدين گونه
بود همسان داشت با نابود
و بدينسان تنگ تر مي شد فضاي روز.
باز مي رفتيم و مي كرديم
رفته را تا انجام آغاز
و دگر ره باز و ديگر بار
باز......و باز .........و باز. »
خيلي وقتا مي خوام اينجا مثل يك حيوان شريف باشم و هيچي نفهمم ،ندونم ، نشنوم،به هيچ چيز فكر نكنم ولي ...........
دلم مي خواد داد بزنم ، فرياد بزنم ، بگم ، بگم ، من دلم گرفته بگم من آدمم ، بگم خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخدااااااااااااااااااااااااااااااااا منم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآددددددددددددددددددددددددممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم.
« او چرا اين را نمي داند ، كه در اينجا
من دلم تنگ است، يك ذره است؟
شاتقي هم آدم است اي داد بر من ، داد؟
اي فغان ! فرياد!
من نمي دانم چرا اين را نمي داند؟
كه من بيچاره هم در سينه دل دارم
كه دل من هم دل است آخر ؟
او چرا اين قدر از من غافل است آخر؟ »
بي خيال ، بي خيال ، بي خيال ! « چون مي گذرد غمي نيست» اينو تو دستشويي نوشته بود، منم مي گم چون مي گذرد غمي نيست ، چون كه مي ......... و مي گذرد غمي هست ! اينم اونجا نوشته بود به جان خودم !!!!!!!!! پس چون مي گذرد غمي نيست !! نمي گذرد به خدا ، نمي گذرد........................
«قاصدك ، ابرهاي همه عالم
شب و روز در دلم مي گريند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! »