۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

خاطرات آموزشي

«چقدر روح محتاج فرصتهايي است كه كه در آن هيچ كس نباشد»
اين روزها كلا زمان زيادي واسه فكر كردن دارم فكر كردن به خيلي كسا ،خيلي از چيزها و شايد به اونايي كه حتي يك لحلظه هم به من فكر نكردند و نمي كنند .
اين روزها شروع كردم همه كتابايي رو كه چند وقت پيشها خوندم رو دوباره مي خونم(كلا دارم اين روزها تكرار مي شم) هبوط ، چنين گفت زرتشت ، شازده كوچولو ، قلعه ي حيوانات و......
نمي دونم به نظرم خوبه آدم يه كم هم فرصت فكر كردن داشته باشه (فقط يه كم )حداقلش بتونه مرور كنه همه ي اين روزها ، هفته هاو سالهايي كه رفتن و ما نفهميديم و همه ي اون روزهايي كه اومدن و ما آرزو داشتيم كه زودتر بروند.
اصولا من كم غصه ي گذشته ها رو مي خورم ولي اين روزها ذهنم پر شده از هجوم افراد ،افكار،خاطره ها و حتي تصاوير مبهمي كه خودمم نمي دونم برا كي و چي اند.!!!!!!!!!!!
اين روزها همش دارم شمارش مي كنم ، شمارش صف جمع ، شمارش روزها ، شمارش لحظه هاو حتي بعضصي موقع ها (مواقعي كه سر پست نگهباني مي رم)شمارش دقايق.اينجا كل زندگي من ، خواب من شده قابل شمارش، حتي افكارم
همه ي اينها رو گفتم كه بگم تنهايي چيز خوبي نيست حتي اگه تو اون تنهايي بتوني خودتو پيدا كني و خود خود خودت باشي.
كلا آدم حسابگري هم بودن چيز خوبي نيست لااقل در مورد لحظه هايي كه مي گذرن آخر با هر شماره يك قدم ، يك شماره به پايان و نيستي نزديك مي شوي ! يك لحظه، يك ثانيه ، يك روز ، يك هفته .....................................
يك روز ديگر
با تو دارد گفتگو شوريده ي مستي ، مستم و دانم كه هستم من
اي همه هستي ز تو آيا تو هم هستي ؟
هميشه با خودم فكر كردم كه خدا صداي منو مي شنوه يا نه ، خدا واسه بنده هاش وقت مي ذاره يا نه؟
نمي دونم بعضي مواقع يه چيز الكي مي گم همين جوري ، چند روز نگذشته همون ميشه كه خواستم(مثلا همين چند وقت پيش بود درست قبل از اعزامم (به خدمت مقدس رو مي گم) با بچه ها در مورد خدمت صحبت مي كرديم من گفتم چي مي شه آموزشي فلان متطقه باشم يه هفته بعد كه اعزام شدم درست همون جا بودم كه گفتم ). ولي اكثر مواقع هم شده كه به يه چيزي ، يه كسي ، ... با تمام وجودم نياز دارم ! ولي ..................
اين روزها خيلي به اين خدا نياز دارم!!!!!
نهادم دستهاي خويش چون زنهاريان بر سر
كه زنهار ، اي خدا، اي داور ، اي دادار
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختي هرگز
و نفشردست هرگز پنجه ي بغضي گلويت را
نمي داني چه چنگي در جگر مي افكند اين درد
تو را هم با تو سوگند ، آي
مكن ، مپسند ، اين مگذار
خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز
همين يك آرزو يك خواست
همين يكبار
ببين غمگين دلم با وحشت و با درد مي گريد
خداوندا به حق هر چه مردانند
ببين يك مرد مي گريد...........
نمي دونم چه روزي بود شايد يه روز مثل همه ي اين روزايي كه دارن مي آن و مي رن
«تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم
مگرم سوي تو راهي باشد»
هي ...............
اين روزها عادت كرده ام به همه چيز ، به غذاهاي مزخرف ، به حرفهاي چرت و پرت ! به كارها و كلاساي تكراري ، به لگد كردنهاي بي مورد زمين(همون كه اهالي نظام بهش مي گن ر‍ژه )و به اين روز مرگي هاي خدمت مقدس سربازي!!!!!!!!!

يه روزي آقا خرگوشه
افتاد دنبال موشه
موشه رفتش تو سوراخ
خرگوشه گفت آخ (همه بچه ها داد مي زنن آخ)
وايسا ، وايسا كارت دارم
من خرگوشمو بي آزارام
كاريت ندارم(دوباره همه داد مي زنن كاريت ندارم)

اينو بچه ها موقع رفتن سر ورزش صبگاحي مي خونن، با كلي شعرهاي ديگه زمان بچه (عمو زنجير باف ، عمو سبزي فروش و .....)
خيلي وقتا واسه فرار از خيلي از چيزها ،خيلي از درد ها بايد از خودت فرار كني يا نه خودتو بزني به بچه گي ، نفهمي يا همون كه بهش مي گن..........
تا بچه بوديم همش فكرمون اين بود كه يه روز بزرگ شيم، آدم شيم ولي حالا كه بزرگ شديم ، نه بزرگ شدم احساس مي كنم كه تا وقتي كه بچه بودم آدم بودم!!!!!!
يه روز جمعه
گر چه تنهايي من بسته در و پنجره ها
پيش چشمم گذرد عالمي از خاطره ها
مست نفرين منند از همه سو هر بد و نيك
غرق دشنام و خروشم ، سره ها ، نا سره ها ....


48 روز گذشت 48 روز پر از تنهايي ، پر از دلتنگي ، پر از غربت لحظه هايي كه هر ثانيه آن يك ساعت بود ، هر لحظه ي آن چند روز و هر روز آن چند سال ، پر از هيچ چيز و همه چيز
فقط خواستم بنويسم امروز جمعه بود همين؟!!!!!!
از جمعه ها متنفرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اين نوشتم يادگاري تا بماند روزگاري (آخرين روز آموزشي)
همه دارن واسه هم دست خط مي دن ، واسه هم شعر در مي كنن ، دارن از هم تقدير و تشكر مي كنن، ولي اينو مي دونم همه يه چيز و دارن دروغ مي گن و اونم اينكه دو ماه پيش هم خوش گذشت ، نه خوش نگذشت ما دو ماه فقط تحمل كرديم،ما آدما هميشه دوست داشتيم ، نه هميشه خواستيم ظاهر سازي كنيم ، هميشه خواستيم بگيم كه همه چي بر وفق مراد ماست ! كلي صغري، كبري مي چينيم كه بگيم اونيه كه من مي گم نه اوني كه شما فكر مي كنين.خيلي وقتها هم سر خودمون كلاه مي زاريم، كلا ما آدما متخصص پيچوندنيم از همه لحاظ ، حتي به خودمون هم رحم نمي كنيم....
حالا حرفم در مورد چيزايي كه بچه ها نوشتن نيست كلا گفتم ....
بگذريم !!!
نمي دونم يك نفر تحملش چقدر مي تونه باشه ؟!!!!!!!!!!
50 روز گذشت
، روزهاي بعدي هم خواهد گذشت ، پس به اميد فردايي بهتر !!!!!!!!؟؟؟ هه هه هه ؟؟؟؟؟
امروز همان فرداي ديروز بود !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۲ نظر:

محقق گفت...

سلام
احوالات
ببین مرخصی بهتون نمیدن میگین چه طور و فلان
وقتی هم که می دن این کارها رو می کنین!

دوست دارم هوارتا نمی دونی تا کجا می ره !

حسین میدری گفت...

سلام و درود بی پایان بر شما و قلم شیوایتان..
"یک ساحل پر از شعر" با شش دوبیتی بروز شد،
من و امواج خلیج واژه ها، آمدنتان را بی تابانه چشم به تلاقی آبی ها دوخته ایم،
نظرات گرانبهایتان در ذهن لحظه هامان خواهد ماند...