۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

عمريست مرا....

عمريست مرا تيره و كاريسيت نه راست
محنت همه افزوده و راحت كم و كاست
شكر ايزد را كه آنچه اسباب بلاست
ما را ز كس ديگر نمي بايد خواست
****
آن را كه به صحراي علل تاخته اند
بي او همه كارها بپر داخته اند
امروز بهانه اي در انداخته اند
فردا همه آن بود كه در ساخته اند
«خيام»

۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

يار دبستاني من .....

چون حاصل آدمي در اين شورستان
جز خوردن غصه نيست تا كندن جان
خرم دل آنكه زين جهان زود برفت
وآسوده كسي كه خود نيامد به جهان


امروز 16 آذر بود ، روز دانشجو(هر چند به من ربطي نداشت ) ولي چون سالهاي سال با هم نان و نمك خورده بوديم و به قول خودمون(تركها) استخواني شكسته بوديم(البته اين ترجمه تحت اللفظي بود وگرنه همان نان و نمك شما مي شود) بر خودمان واجب ديديم كه مطلبي در اين باره نوشته و تبريكاتي به اين قشر فرهيخته و كمياب نه ناياب عرض بنماييم كه غرض همين بود و بس ( ما را چه كار با سياست و شيطان بزرگ ) .
خوب عرض كنم خدمت شما كه اين جنگولك بازي هايي كه مي بينين بعضي از اين تماشاگرنماهاي دانشجو نما در مي آرن و شلوغ پولوغ مي كنن اصلا به من ربطي نداره وخودشون مي دونن و ....(ببببله).
امان از اين خروس بي محل ! تا گفتم دانشجو گفت: سياست (سي آست) ، تا گفتم دانشجو گفت: نمي دونم عوامل چي چي اين يارو شيطان بزرگ ( بز، رگ ) البته ايني كه مي گن جديدن شدن ها آخه همين دانشجو كه مي گن خونه ي اين شيطان بزرگ و تقصير نه تسخير كرد ، تا گفتم دانشجو گفت: فكر نان باش كه خربزه آب است.
آقا نگو كه دل منم خونه آخه منم گلاب به روتون 5 سال دانشجو بودم (ببببببببله) !
ولي گذشته از همه ي اينا :

دانشجو روزت مبارك .


پ ن 1: من هر گونه ارتباط با عواملي كه مي خوان چهره ي دانشجو را تخريب و تكذيب نمايند رو تكذيب مي كنم.
پ ن 2 : بنده همچنان خود را دانشجو مي دانم و ارادت خاصي به دانشجويان دارم.
پ ن 3 : اين شعري كه اول نوشتم اصلا به دانشجو ربطي نداشت.

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

اي عرش كبريايي چيه باز تو سرت* كي با ما را مي آيي جون مادرت


«آن گرگ مغرور و وحشي صحرا را هنوز مي شناسي ؟ آنكه نيمي از زندگي را تنها در دل شبها و زمستانها و در زير باران و برف و سرما همچون صخره اي ايستاده بود و به صداي هيچ پايي پلك نمي زدو به آواي هيچ دعوتي سر بر نمي كرد،آنكه از شهر و گرما و خانه مي هراسيد، اكنون همچون پرنده ي مجروحي سراسيمه و هراسان مي نالد و خود را بي تابانه بر در و بام اين برج غريب مي زند تا به درون آيد و در تو پناه گيرد كه زمستان سخت است و شب هولناك است و تنهايي بداست و رهايي هراس انگيز است .........................

دارم ديوانه مي شوم ،چه دردي است بلاتكليفي ، نمي توانم تحمل كنم ...................................

بر روي اين زمين ، در رهگذر تند بادهاي آوارگي ـ تنها رشته اي كه مرا به جايي بسته بود گسست..............................

سرنوشتم تنهايي بود و زندگيم خاموشي و سرنوشتم خاكستر در آتش تنوري كه به سوختن من نان مي پزد ، كه به سوختن ما نان مي پزد!.................»
«قسمتهايي از هبوط شريعتي»