۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

اي عرش كبريايي چيه باز تو سرت* كي با ما را مي آيي جون مادرت


«آن گرگ مغرور و وحشي صحرا را هنوز مي شناسي ؟ آنكه نيمي از زندگي را تنها در دل شبها و زمستانها و در زير باران و برف و سرما همچون صخره اي ايستاده بود و به صداي هيچ پايي پلك نمي زدو به آواي هيچ دعوتي سر بر نمي كرد،آنكه از شهر و گرما و خانه مي هراسيد، اكنون همچون پرنده ي مجروحي سراسيمه و هراسان مي نالد و خود را بي تابانه بر در و بام اين برج غريب مي زند تا به درون آيد و در تو پناه گيرد كه زمستان سخت است و شب هولناك است و تنهايي بداست و رهايي هراس انگيز است .........................

دارم ديوانه مي شوم ،چه دردي است بلاتكليفي ، نمي توانم تحمل كنم ...................................

بر روي اين زمين ، در رهگذر تند بادهاي آوارگي ـ تنها رشته اي كه مرا به جايي بسته بود گسست..............................

سرنوشتم تنهايي بود و زندگيم خاموشي و سرنوشتم خاكستر در آتش تنوري كه به سوختن من نان مي پزد ، كه به سوختن ما نان مي پزد!.................»
«قسمتهايي از هبوط شريعتي»

هیچ نظری موجود نیست: