۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

خاطره خود کلانتر جان است ، بر سرت بشکند هوار شود.........

بعد رفتنت
من که هیچ..!این همه دیواری که به عکست
تکیه دادند
ویرانه شدند...
هر سال چنین روزی خودم تنهایی می رفتم که ....! که تو نفهمی...، که خوشحالت کنم..، که خوشحال ببینمت...که.....
ولی امسال....!           امشب....
«تولدت مبارک»

همین...........................

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

شب یلدا.....

پاييز هزار‌رنگ می‌رود و زمستان سپيدرنگ از راه می‌رسد، و در اين ميان شبی است بلند و پر از رمز و راز. شبی به بلندای يک فرهنگ، فرهنگی چند هزار ساله با آيين و رسومی رنگارنگ به سان پاييز و درون‌مايه‌ای پاک و سپيد به رنگ زمستان.




شب یلداتون مبارک!



اما به رسم شبهای یلدا فال حافظ گرفتم می دونین چی اومد! اول می خواستم فقط دو بیت اولشو بنویسم ، ولی نوشتم و دلم نیامد بیت بعدی رو ننویسم ، نوشتم و........
جناب حافظ هم با من شوخی می کنه، شنیدن حرف هایی که بوی طعنه می دن آزارم می ده، اینکه یکی مدام بهت بگه..................!


                     زان یار دلنوازم شکری ست با شکایت **گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت 
 
                بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم **   یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

              ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم **  یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

               رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس**گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

                 هر چند بردی آبم روی از درت نتابم ** جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

                در زلف چو کمندش ای دل مپیچ کانجا ** سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

                    چشمت به غمزه ما را خون خوردو می پسندی ** جانا روا نباشد خونریز را حمایت    

                در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود**از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت

                 از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود ** زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت

                این راه را نهایت صورت کجا توان بست ** کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

                 عشقت رسد به فریاد ور خود به سان حافظ ** قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت



پ ن 1: از هر طرف که رفتم جز حیرتم نیفزود(ولی تو این کتاب نوشته بود از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود)
پ ن 2: ولی من همچنا ن پاییز رو دوست دارم، باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست.......هرچند اینم رفت....

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

نه اینکه بی تو نخندم.......





می شود فراموش کرد؟؟؟؟؟

می شود روی چهار سال زندگی خط کشید؟؟؟؟؟؟؟

می شود چشم بست بر روی همه چیز و ندید، خاطره ها رو ندید، خود را ندید، دلتنگی را ندید.......؟؟؟؟

می شود از خیابان رد شد ، نه می شود از آن خیابان رد شد ، نه می شود از آن خیابان بی او رد شد و ندید؟؟؟؟؟؟؟

می شود حال آدم خوب باشد...؟؟؟

نه نمی شود ، نمی شود!!!!

نمی شود.....


بگویی،بنویسی،بخواهی،بپرسی،ببینی،

بمانی،بشنوی،

باشی همیشه باشی !

نزدیک باشی..

بزرگ باشی،رفیق باشی...

خوب می شود، بهشت می شود

نباشی اما!

نخواهی اما!

جهنم نمی شود.

فقط ساعت ها....

ساعت ها گاهی پدر آدم را در می آورند.

فقط ساعت ها گاهی بیچاره ات می کنند.

فقط ساعت ها گاهی....



۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

این حسین کیست ....


این فریاد حسین است فریادی که به خاطر آن از طواف کعبه گذشت و به سوی آن شتا فت؛مفهوم این فریاد حسین چیست؟« که در درسی که بالاتر از شهادتش بود به تمام حج گزاران تاریخ ومومنان به سنت ابراهیم فهماند که اگر امامت نباشد،اگر هدف و رهبری نباشد واگر یزید و یزیدیان باشند،چرخیدن بر گرد خانه ی خدا با خانه ی بت مساوی است.» *

حسین از مدینه بیرون می رود و به سوی مکه راهی می شود و پس از آنکه دعوت های مردم کوفه را می شنود که یا حسین ما به تو ایمان داریم و به رهبری تو نیازمندیم ودر برابر ظلم وزور از تو دفاع می کنیم.امام با نیمه تمام گذاشتن حج همراه با خوانواده اش به سوی کوفه می شتابد و آنجااعلام می کند که من به سوی مرگ می روم.

آنجاست که فرزدق، شاعر معروف آن زمان خطاب به او می گوید: یا حسین ابن علی، مردم کوفه زبانشان با شماست اما شمشیرهاشان بر شما!

روی تن تو این همه کرکس چه می کنند؟!

با تو سران خشک مقدس چه می کنند؟!

دلگرم کرده بود تو را نامه هایشان

حالا طناب دار تو عمامه هایشان

حالا که از مبارزه پرهیز کرده اند

خنجر برای کشتن تو تیز کرده اند...



«حسین می داند که ارزش هر کاری در جامعه به اندازه ای است که دشمن از آن ضرر می بیند،و باید قیام کند،قیام مسلحانه،اما قیام مسلحانه "توانستن" می خواهد و حسین "نمی تواند"

اما او می داند که مسوولیت از آگاهی و ایمان پدید می آید نه از قدرت و امکان! و از حسین بیشتر آگاه تر کیست؟

عظمت حسین از یک سو ،و شخص بینی ما ،از سویی دیگر،موجب شده است که آنچه را از حسین بزرگتر است،در زیر درخشش عظمت حسین نبینیم؛و آنچه از حسین بزرگتر است آن چیزی است که حسین به خاطر آن قربانی شد.» *

.

.

.

.

                            و همچنان فریاد می زند که لااقل اگر دین ندارید آزاده باشید و آزاد مرد!


                                                                                                              « دکتر شریعتی»



۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

شمع شدي ، شعله شدي......

دانشجو روزت مبارك

۱۳۸۹ آذر ۱۴, یکشنبه

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

زمان زیادی می گذشت! و حالا  زمان زیادی طول می کشد پاک کردن آن همه خاطره، آن همه با هم بودن(آن همه بودن)، آنهمه خواستن!
می دانم نمی شود فراموش کرد آن همه حضور را، آن همه.... ، آن همه ....! اما این را خوب می دانم که کمرنگ می شوی ، کم رنگ می شو د همه آن خاطره ها! کمرنگ می شوند همه آن بودن ها و کمرنگ تر خواهند شد همه آن .......!
زمان همه چیز را می برد ، حتی خاطرات را!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
این روزها خیلی وقت ها دلم تنگ می شود، حتی در شلوغ ترین زمانها و مکانهای زندگیم! به یک جا خیره می شوم و می گویم یادش به خیر ! همین!!!!!
با خودم گفتم حذر از عشق ندانم!سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم ، نتوانم ! ولی .......................
می دونی آدمها می آن و می رن ولی همیشه یه گوشه ای از زندگی آدما رو از آن خودشون می کنن که همیشه جای اونهاست! که پاک نمی شه ! که جایگزین نمی شه!
بگذریم.................

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

داستان قورباغه ها

منوچهر احترامي داستان نويس كودكان و نوجوانان بود كه در اسفند 87 ديده از جهان فروبست (روحش شاد)
متن زير داستان كوتاهي از اوست :
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند

قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند

لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند

لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها

قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند

عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند

مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند

حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند

تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است

اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان!!

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

حتی باد هم از تو مهربانتر است......

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس!!!


امروز رفتم سراغ حافظ !  فال هم گرفتم !  این اومد!(  جناب حافظ هم حال و روز منو می دونه ) !!

        دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس         که چنان زو شده ام بی سرو سامان که مپرس
        کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد                که چنانم من از ازین کرده پشیمان که مپرس
        به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست        زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس
        زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل          دل و دین می برد از دست، بدان سان که مپرس
        پارسایی و سلامت هوسم بود ولی                      شیوه ای می کند آن نرگس فتان که مپرس
        گفتگوهاست درین راه که جان بگدازد               هر کس عربده این که مبین آن که مپرس
        گفتم از کوی فلک صورت حالی پرسم               گفت آن می کشم  اندر رخم چوگان که مپرس
        گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا                حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس


۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

یک فریب ساده کوچک

رفتم سراغ کیفم، بعد از مدتها !!
می خواستم یه چیزی رو بذارم داخلش!!
کلی خاطره  باهاش بود ، کلی یادگاری ، کلی حرفایی که رو کاغذ نوشته بودن، نه کلی حرفایی که رو کاغذ نوشته بود!!!
زیرش هم امضا «دوستت دارم»!!!
دلم براش تنگ شده............................
 در کیف رو بستم!ولی هجوم خاطره ها رو .....
  بگذریم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
      «زندگی شاید همین باشد.........
                    من که باور کرده ام................
                                بی گمان باید همین باشد»
                                           ..........................................................

۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

شیشه پنجره را باران شست!/ چه کسی یاد تو را از دل من خواهد شست؟

۱۳۸۹ آبان ۹, یکشنبه


وقتی دلم می گیره این آهنگ  رو زیر لب می خونم، مثل همین الان:
اگه هم صدام بودی ،
اگه هم صدام بودی،
هیشکی حریفم نمی شد
کوه اگه رو شونه هام بود
کمرم خم نمی شد
تو اگه خواسته بودی ، آخ
تو اگه خواسته بودی
تو اگه مونده بودی
موندنی ترین بودم
عمر صدام کم نمی شد
الانم می گم:
              من اگه خواسته بودم
            من اگه مونده بودم، آخ
             من اگه خواسته بودم.!!

حالم اصلا خوب نیست!!!!

دوستان عیب کنندم که چرا نمیشه تو وبت نظر داد، عرض کنم خدمتتون که :
نظر مبارکتون رو تو قسمت  «نظر بدهید»  بنویسید  بعدش پایین « نام/ آدرس اینترنتی»  رو انتخاب کنید و اسم و آدرس وبتون رو بنویسید و در آخر رو « انتشار نظرشما»  کلیک کنید تا ثبت بشه، پیشاپیش از تون تشکر می کنم به خاطر لطفی که به ترنج دارید.
 
پ ن: اگه واستون مقدوره از فایرفاکس استفاده کنین

۱۳۸۹ آبان ۸, شنبه



اگه بارون عزیز با تو بودن می گرفت/ گل سرخ قصمون ، تشنه شبنم نمی شد

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه


روزای روشن خداحافظ.......
خرگوشه داره نگام می کنه !!
خیلی معصوم!!!
رنگ چشماش ....
خدا!!!!!!!!
................

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

آیا بر فراز آسمان کس نیست؟

مگر ابر بهار امشب غمی چون من به دل دارد
که می خواهد بدین سان تا سحر همپای من گرید؟

تا حالا شده تو کارات گیج بزنی، تا حالا شده یه مشاور تمام عیار واسه دیگران باشی اما واسه خودت ....

پ ن:  یه نفر چقدر می تونه تحمل داشته باشه....

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

حرفهای نگفتنی


حرفهایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کسی
 به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد .
 و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن
و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی
که باید قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم
و جلدش را به صاحبش پس دهم
و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم
و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت.

                 «شریعتی»
 

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

دوباره


سلام
بعد از عمری غیبت موجه(خدمت مقدس ) نه شاید هم ......... (بی خیال) وبنم رو به روز کردم حالا نمی دونم باید واسه خودم به خاطر غیبت طولانی متاسف باشم یا اینکه به  طرز فجیعی چشم به روی همه حقایق و غیبت ها ببندم و با کمال پر رویی بگم خوب من سرباز بودم ............
بگذریم،شاید دوباره چیزی واسه گفتن که نه، واسه  نوشتن اینجا داشته باشم و سری به محیط به اصطلاح مجازی بزنم.....(فقط شاید)
خیلی عوض شدم (به نظر خودم) یک جور فراموشی حاد  گرفتم در مورد همه چیز حتی خودم حتی .........
راستی این جاهای خالی هم تو نوشته هام  زیادتر شدن، این نقطه چین ها ..............................(همین ها)