امروز داشتم یه مسیری و با ماشین می اومدم، دیدم یه پیرمردی وایساده کنار جاده ، نگه داشتم سوار ماشین شد! تا سوار شد شروع کرد از تاریخ و فلسفه و عشق و مذهب و ....حرف زدن! از رضا شاه گفت ،از کارایی که کرده، می گفت من موقعی که داشتند تونل کندوان رو می کندند اونجا کار می کردم...(فقط یادم رفت بپرسم چند سالشه)، می گفت جاده رباط کریم – ساوه رو که می کشیدن کارگر اونجا بودم سال 1330 تا 1336......از شیرین و فرهاد گفت ، از این که فرهاد چه جوری عاشق شیرین شد، از حضرت علی گفت که در در نهج البلاغه در مورد زن چی گفته.............،
از اومدن اتول حرف زد تا گرفتن گواهینامه و رشوه 20 تومنی که به افسر زمان پهلوی داده بوده تا اونو تو امتحان قبول کنه...........
در آخر هم یه سوال پرسید که خیلی واسم جالب بود، پرسید ماشینت ناسیوناله...همین جوری موندم«ناسیونال» مال چند سال پیش بود......
چرا ما آدما همیشه در گذشته زندگی می کنیم؟؟؟؟
چا فکر می کنیم گذشته خوب بوده و الان نیست؟؟؟؟
پ ن 1: من حتی فرصت نکردم یه کلمه حرف بزنم فقط سرمو تکون دادم و تصدیق کردم.........
پ ن 2:هنوز داره مغزم سوت می کشه، این همه اطلاعات،این همه انرژی اونم تو این سن !......
۵ نظر:
واقعا! اینو میگن یه مسافر بری همراه با انواع کتاب های تاریخی...!
آره والله،مسافر هم مسافرای قدیم....
اتفاقا این از نوع قدیمی قدیمیش بوده. ایشالله همسفر زندگیتون خوب باشه!
تقلبی هم نبود!ساخت چین هم نبود ،اصل ،اصل.....!مرسی همچنین.
خاطرات جالبی بود اما باید واقیعت قبول کرد صد رحمت به روان پاک پدر و پسر پهلوی کارهای زیادی کردن اباد وجوانان سر حال وقبراق دادن تحویل و قبرستانهای اباد وکشور درب وداغون و منظزوی در جهان وجوانان معتاد تحویل دارن میدن!! میدونی تو دنیا در ردیف چه کشورهایی هستیم!!!!
ارسال یک نظر