۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه

مرد جان به لب رسيده را چه نامند

سنت و تجديد راه خود نمودند **** مرد جان به لب رسيده را چه نامند


امروز بعد از مدتها رفتيم تو دل طبيعت ، يعني اينكه رفتيم كوه ، با ابولفضل و ممد رفته بوديم! جاي شما خالي ، خوش گذشت!!
ولي الان كه دارم اينو مي نويسم خيلي دلم گرفته ، يعني خيلي خيلي:
اولاندش كه جواب كنكور ارشد و اعلام كردن و با اينكه خودم صد در صد مطمئن بودم كه قبول نمي شم ولي بازم حالم گرفته شد !!(تاكيد مي كنم خودم مي دونستم قبول نمي شم ولي..)
دوماندش فردا كارآموزيم تموم مي شه (نه اينكه كارآموزيم تموم مي شه حالم گرفته باشه ها نه ) ناراحتم از اينكه چند ماه ديگه بايد خدمت مقدس سربازي باشم وقتي به همين خدمت مقدس فكر مي كنم كل موهاي تنم سيخ مي شه (مثل همين الان)
سوماندش كلا زندگي دانشجوقي من داره تموم مي شه ، راستش تموم شدن دانشگاه يعني تازه اول آواره گي من ،يعني زندان ابوقريب ، يعني گوانتانومو!! اصلا حالم خوب نيست!!
چارومندش سرما خوردم بد جوري ، گلوم هم درد مي كنه بازم بد جوري!!
پنجمندش چند هفته اي بود داشتم زبان كار مي كردم ، مي خواستم تو اين تابستونه حداقلش چند تا لغت ياد بگيرم، ولي ديگه حوصله هيچي و ندارم حتي زبان خودمو، حرفاي خودمو، چه برسه به يه زبان ديگه اونم از نوع خارجيش !!!
ششمندش كل سيماي سه تارمو كندم ،( مي خواستم بشكنمش ولي...) چون فقط به اون زورم رسيد!! ديگه از پس خودمم بر نمي آم ، چه برسه به اينكه .....!!!
همه دارن بهم زور ميگن ،حتي خواهر كوچولوي شش ساله ام !!!
دستم به هيچ كاري نمي ره، پام كه اصلا راه نمي ره ، يعني راه رفتن كه مي ره ولي نمي دونه كجا داره مي ره ، چرا داره مي ره !! اصلا چرا بايد بره!
هفتمندش اصلا حالم خوب نيست بازم حالم خوب نيست!!
اين عكسايي كه امروز گرفتم! همون موقع كه رفتم تو دل طبيعت ، جاي شما خالي ، خوش گذشت اما..........

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

شهر سوخته

عصري تلويزيون داشت يه برنامه در مورد شهر سوخته نشون مي داد! مسئول كاوش هاي شهر سوخته آقاي دكتر ساجدي (دكتراي انسان شناسي باستاني از ايتاليا ) دقيقا يادم نيست ولي فكر كنم مدركش اين بود،داشت حرف مي زد چيزاي جالبي مي گفت: مثلا اينكه قدمت شهر سوخته به 2000 تا 3500 سال قبل از ميلاد مي رسه و در حدود 15 يا 16 هزار نفر جمعيت داشته چيز جالبتر اين بود كه مي گفت: اون موقع يعني 4500 سال پيش بر روي يك دختر 13 يا 14 ساله عمل جراحي مغز كردن ! مي گفت يه بيماري اون زمان بوده كه (اسمشو گفت ولي من يادم نمونده ) باعث جمع شدن مايعات زير جمجمه مي شده و در نهايت فاتحه ي طرف خونده مي شده !
اون موقع هم پزشكا يا نمي دونم جادوگرا يا هر چي كه شما اسموشو مي ذارين جمجمه ي دختره رو به صورت مثلثي بريدن و مايعات زير اونو خالي كردن ! ميگفت دختره بعد از اون 6 تا 9 ماه زندگي كرده و بعد از اون مرده ، مرگشم احتمالا بر اثر عفونت بوده!!
يه چيز ديگه اي كه مي گفت راجب خط كشي بود كه در كاوش ها پيدا شده بود خط كشاي امروزي كوچكترين مقداري كه اندازه گيري مي كنن 1 ميليمتره ، ولي خط كش اونا كوچكترين مقداري كه داشته 0.5 ميليمتر بوده!!
چيزه تازه اي كه كشف كرده بودن چشم مصنوعي بود كه فقط براي زيبايي بوده و كاربرد چشم و نداشته ! اين چشم مصنوعي رو جمجمه ي يه زن 30 يا 35 ساله بوده ! عكس مردمك و مويرگا رو روي اون نقاشي كرده بودن كه قطر مويرگا در حدود نيم ميليمتر بوده!!جنس چشم هم چيزي مثل پلاستيك بوده كه از قاطي كردن قير و چربي درست مي شده .


برا من خيلي خيلي جالب بود (البته اگه فردا يكي پيدا نشه و بگه كه همه چي دروغه و ساخته ي دانشگاه شيكاگوه !!!(مثل قضيه ي تخت جمشيد))!
از شهر سوخته بيايم به نسل سوخته ! ( نمي دونم چرا همه چي تو كشور ما سوخته ! نسل سوخته ، شهر سوخته ‌، دماغ سوخته )! راستش جمعه رفته بودم واسه امتحان ارشد ، همين جوري نسل سوخته بود كه مي آمد ، نزديكاي 900 نفر شركت كننده داشت وكلا (فوقه فوقش ) 30 نفر بگيره !
به قول يكي از دوستان كه مي گه ما يا بايد 50 سال دير تر بدنيا مي اومديم يا اينكه 50 سال زودتر، نمي دونم شايد اون موقع درجه ي سوخته گيمون پايينتر بود !
بگذريم!! تازه گي ها يه چيزايي شنيدم ،بذار بگم شما هم بشنوفين ، شنيدين كه مي گن مي خوان خانه مجردي ها رو جمع كنن ، شنيدين كه مي گن فائزه هاشمي واسه مير حسين تبليغ مي كنه ، شنيدين كه مي گن مي خوايم با آمريكا و روسيه غني سازي مشترك داشته باشيم ، شنيدين كه مي گن قراره رونالدو مربي تيم ملي بشه ، شنيدين كه مي گن ........
شماها چي شنيدين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

چه نويسم؟!

هر چي فكر كردم در مورد چي بنوسم چيزي به ذهنم نيومد ، گفتم ننويسم باز هم نشد ، ياد نوشته اي از عين القضات همداني افتادم كه چند وقت پيش خوندم ، گفتم شما هم بخونيد!! ..................
عين القضات مي گه:
«هر چه مي نويسم پنداري دلم خوش نيست و بيشتر آنچه در اين روزها نبشتم همه آن است كه يقين ندانم كه نبشتن بهتر است يا نا نبشتن .
اي دوست! نه هر چه درست است و صواب بود ، روا بود كه بگويند ... و نبايد كه در بحري افكنم خود را كه ساحلش پديد نبود، و چيزها نويسم بي «خود» كه چون وا«خود» آيم بر آن پشيمان باشم و رنجور.
اي دوست مي ترسم...و جاي ترس دارد ...از مكر سرنوشت...
حقا و به حرمت دوستي ،كه نمي دانم كه اين كه مي نويسم راه سعادت است كه مي روم يا راه شقاوت؟
و حقا ، كه نمي دانم كه اين نبشتنم طاعت است يا معصيت؟
كاشكي كه يكبارگي نادان شدمي تا از خود خلاصي يافتمي !
چون در حركت و سكون چيزي نويسم ،رنجور شوم از آن به غايت!
و چون در معاملت راه خدا چيزي نويسم ، هم رنجور شوم!
چون احوال عاشقان نويسم نشايد،
چون احوال عاقلان نويسم ، هم نشايد،
و هر چه نويسم ، هم نشايد،
و اگر هيچ ننويسم هم نشايد،
واگر گويم نشايد،
و اگر خاموش گردم هم نشايد،
و اگر اين وا گويم نشايد و اگر وا نگويم هم نشايد....
و اگر خاموش شوم هم نشايد.........»

راستي جمعه كنكور كارشناسي ارشد دارم دعا كنيد كه قبول بشم!!!!